روانشناسی وکلا و قضات
پیمان زمانی
وکیل دادگستری
روانشناسی حقوق در ایران شاخهای رایج و نهادینه شده نیست. در دانشگاهها معمولاً از فلسفهی حقوق و جامعهشناسی حقوق سخن گفته میشود، اما حتی این دو حوزه نیز در عمل چندان شناخته شده و جاری در فضای حرفهای نیستند.
در این میان، دو عرصهی مهم تقریباً به کلی مغفول مانده است روانشناسی وکیل و روانشناسی قاضی لذا آنچه تاکنون به عنوان مباحث روانشناسیِ مرتبط با حقوق معرفی شده بیشتر به «روانشناسی مجرم» یا «رفتارهای بزهکارانه» نزدیک است و عملاً ذیل جرم شناسی قرار میگیرد. در حالی که وکالت و قضاوت، هر دو مستقیماً با تعارض انسانی و تصمیمگیری قضایی سروکار دارند؛ بنابراین اگر به ابعاد روانشناختی این دو حرفه توجه نکنیم، تصویر ما از واقعیت دادرسی ناقص خواهد ماند.
آشنایی من با کتاب Psychiatry for Lawyers نوشتهی اندرو واتسون که به نوعی به صورت اتفاقی رقم خورد برایم روشن نمود که در برخی نظامهای حقوقی، روانشناسیِ حرفهی وکالت و قضاوت بخشی پذیرفتهشده از آموزش حقوقی است. مقصود این نیست که وکیل یا قاضی نقش متخصص بالینی را بر عهده بگیرد؛ بلکه تأکید این واقعیت است تصمیم، رفتار و ادراک قضایی همگی تحتتأثیر عوامل روانی و شناختی قرار دارند. در همین جاست که اهمیت شناخت روانشناختیِ قاضیِ رسیدگی کننده به پرونده ، وکیلِ طرف مقابل و حتی خود طرفین پرونده آشکار میگردد . متأسفانه در همهی این فضاها، پدیدهی دستکاری و «مانپولاسیون» هر روز بیش از پیش گسترش مییابد.
در تجربهی حرفهای خود، بارها دیدهام که گاه وکیلی با استدلال حقوقی ضعیفتر، صرفاً به دلیل تسلط بر الگوهای رفتاری و تکنیکهای اقناع، مسیر پرونده را به نفع خود تغییر داده است: از «پیگیری مستمر و ایجاد خستگی در تصمیم»، تا قاببندی احساسی روایت، برجستهسازی ترس از اشتباه، و حتی برانگیختن نوعی همذاتپنداری در قاضی رسیدگی کننده به پرونده بوده است
همهی اینها بهنوعی بهرهگیری آگاهانه یا ناآگاهانه از سوگیریهای شناختی است از تمایل و سوء گیری تأییدی و اثر هالهای تا اثر نخستین یا تقدم و اثر تازگی یا آخرین در نتیجه، تصمیمگیری حقوقی فقط محصول متن قوانین نیست؛ بلکه حاصل برخورد این متن با ذهن و عواطف انسانهایی است که آن را اجرا میکنند.
البته مقصود من استفادهی غیراخلاقی از آنچه بهاصطلاح «روانشناسی تاریک» نامیده میشود، نیست. هدف، شناخت حرفهای میدان عمل، طراحی دقیقتر استراتژی، تقویت توان دفاع و مقاوم شدن در برابر بهرهگیری غیراخلاقی دیگران است.
در کتاب «روانشناسی تاریک و دستکاری: حمله کن و دفاع کن» نوشتهی جیمز اسکات، تقریباً همهی این تأثیرات مخرب به دو حوزه بازگردانده میشود نخست حوزهی اقناع که عمدتاً بر پایهی ایدههای رابرت چالدینی و اصول ششگانهی اقناع است؛ و دوم حوزهی دستکاری که بلوک اصلیِ تکنیکهای تأثیرگذاری روانی را توضیح میدهد.
در بسیاری از نظامهای حقوقی، حتی از «روانشناسی داوری» نیز سخن گفته میشود. پژوهشها نشان دادهاند که داوران نیز، مانند هر تصمیمگیرندهی دیگری، در معرض سوگیریهای شناختی قرار دارند. آثار متعدد در این زمینه نشان میدهد که عواملی چون چارچوببندی، لنگراندازی و تمایلِ تأییدی تا چه اندازه میتوانند مسیر یک پرونده را تغییر دهند. این حوزه موضوع پژوهشهای متعددی در آثار کاهنمن و تورسکی و نیز تحقیقات گاتری، راچلینسکی و ویستریچ بوده است
در داوری، پرسشهای مربوط به فرایند تصمیمگیری تنها به این محدود نمیشود که «چه کسی»، «چه چیزی»، «چرا» و «چه زمانی»؛ بلکه پرسش دشوارترِ «چگونه» نیز مطرح است. خوشبختانه، این حوزه از پژوهشها تا حدی توانسته است به روشن شدن همین پرسش کمک نماید
این تصمیمگیریها در بسیاری موارد، با سازوکارهای تصمیمگیریِ افراد غیرمتخصص تفاوت دارد. از همین رو، برخی نویسندگان بر این باورند که داوران را باید نوعی «تصمیمگیرندهی خاص» تلقی کرد که فرایندهای ذهنی و الگوهای ادراکی متفاوتی دارند
مغز ما بر اثر آموزش، تجربه و حرفهی کاریمان شکل میگیرد و ممکن است حتی برخلاف میل ما مانع از برابری کامل در ارزیابیها شود. داوران نیز از این واقعیت مستثنی نیستند.
به عنوان مثال تجربهی حرفهای نشان میدهد در روانشناسی تصمیم گیری ، اثر «برداشت اولیه» یا برداشت نخست از یک ماجرا میتواند تصویری پایدار در ذهن تصمیمگیرنده ایجاد کند؛ تصویری که حتی با ارائهی اسناد تکمیلی نیز بهسختی تغییر میکند. نحوهی روایت پرونده، شیوهی ارائهی ادله و حتی لحن مکاتبات میتواند در شکلگیری برداشت اولیهی تصمیم گیرنده تأثیرگذار باشد. آشنایی با این حوزه، بهویژه در داوریهای تجاری و سرمایهگذاری، بخشی از سواد حرفهای وکیل معاصر است.
حتی در علم هرمنوتیک نیز نوعی «تفسیر روانشناختی» مطرح است. فریدریش شلایرماخر، از بنیانگذاران هرمنوتیک مدرن، بخشی از نظریه خود را بر «روانشناسی مؤلف» استوار میکند: اینکه مفسر ناگزیر است دانش و آگاهیهای مربوط به زندگی، باورها و گذشتهی نویسنده را با خود به فرایند تفسیر وارد نماید. بدون این «پیشفرضهای ذهنی»، اساساً کار تفسیر ممکن نیست . به باور شلایرماخر، برای فهمیدن متن باید بکوشیم از زاویه دید نویسنده نگاه کنیم و همانگونه که او میاندیشیده، بیندیشیم
در کنار این مباحث، شناخت مغالطات استدلالی که ریشه در روانشناسی ارتباط و اقناع دارند نیز ضرورتی حرفهای است. وکیل باید بداند چه زمانی گفتوگوی حقوقی از مسیر استدلال معتبر خارج و به برچسبزنی و حمله شخصی فرو میغلتد. برای نمونه، مغالطه «حمله به شخص» (Ad Hominem) زمانی رخ میدهد که بهجای نقد استدلال، خودِ فرد هدف قرار گیرد. چنین الگوهایی را میتوان بهوفور در گفتوگوهای حقوقی دید؛
ب) روانشناسی نقش حرفهای وکیل
وکیل اساساً حقوقدانِ «مسئلهمحور» است. موضوع کار او تعارض است و طبیعی است که این وضعیت، فرسودگی روانی را بههمراه داشته باشد. برخلاف پزشک یا مهندس، ابزار کار وکیل خودِ تعارض انسانی است. اگر آموزش روانشناسی کاربردی وجود نداشته باشد که معمولاً هم وجود ندارد وکیل ناچار است بسیاری از مهارتها را با تجربهی شخصی پرهزینه و گاه آسیبزا بیاموزد؛
نقش حرفهای، انتظاراتی را بر فرد تحمیل میکند که لزوماً با شخصیت و ظرفیت او هماهنگ نیست. این شکاف معمولاً در سالهای نخست محسوس نیست، اما به تدریج به صورت فرسودگی، کاهش انگیزه و حساسیتپذیری روانی بروز میکند؛ به ویژه اگر انتخاب حرفه بر پایهی علاقه نبوده باشد.
ترک حرفهی وکالت نیز ساده نیست؛ هویت فردی و شبکهی زندگی وکیل به این حرفه گره میخورد. بنابراین دیر یا زود میپرسد بمانم یا بروم؟و سپس چگونه بمانم که فرسوده نشوم؟»روانشناسیِ وکالت، تلاشی است برای کمک به فهم بهتر خود، تنظیم مرزهای سالم میان «نقش حرفهای» و «زندگی شخصی» و یافتن راههایی که حضور بلندمدت در این حرفه را انسانیتر و قابلتحملتر سازد.
هدف نهایی نیز ارتقای کیفیت دفاع، کاهش تنشهای حرفهای و تقویت عدالت رویهای است؛ به این امید که نگاه ما به دادرسی، تنها نگاه به «پرونده» نباشد، بلکه نگاهی باشد به انسانهایی که در دل این پروندهها زندگی میکنند.
ج) روانشناسی فضای دادرسی
فضای دادگاه صرفاً یک محیط حقوقی نیست؛ معماری دادگاه ، فاصلهها، جایگاهها و آیینهای رسمی پیامهای غیرکلامی دربارهی اقتدار و سلسلهمراتب منتقل میکنند. بسیاری از وکلا حتی باسابقهها پیش از ورود به دادگستری دچار تنش روانی میشوند. این تنش الزاماً محصول پیچیدگی پرونده نیست؛ بلکه ناشی از مواجهه با ساختاری است که یادآور ارزیابی و عدمِ تقارن قدرت است.
در بسیاری از کشورها، به همین دلیل، کانونهای وکلا فضاهایی ویژه برای وکلا در داخل یا مجاورت دادگستری ایجاد کردهاند تا وکیل پیش از ورود به جلسهی رسیدگی یا پس از آن بتواند در محیطی امن و آرام استراحت کرده و خود را بازیابی کند. این اقدام، علاوه بر کارکرد رفاهی و روانی، کارکردی نمادین نیز دارد: وکیل همواره خود را زیر چتر حمایت نهاد صنفی خویش میبیند و احساس میکند در برابر فشارها و نابرابریهای احتمالیِ ساختاری، تنها و بیپناه نیست.
نادیده گرفتن این واقعیت، بهمعنای واگذاری بخشی از موقعیت حرفهای است. در مقابل، شناخت این سازوکارها به تنظیم بهتر رفتار، لحن، زبان بدن و حتی نحوهی حضور در جلسه کمک میکند.
در سوی دیگر این رابطه، قاضی قرار دارد؛ فردی در موقعیت نهادی که تحت فشار زمانی و سازمانی تصمیم میگیرد. در چنین فضایی، نظم در گفتار و ساختار شفاف دفاع، راه ورود استدلال به ذهن قاضی را هموار میکند. دفاع طولانی و پراکنده تمرکز را از بین می برد ؛ اما وضوح و اختصار هدفمند، قاضی را شنوندهای فعالتر میسازد.
بنابراین وکیلِ اثرگذار، صرفاً ارائهکنندهی مواد قانونی نیست؛ بلکه روایتگر پرونده است. روایتی که اگر بهدرستی ساخته شود، با عناصر قانونیِ دعوا، عقل سلیم و تجربهی قضایی سازگار بوده و بتواند تصویری منسجم و قابلاعتماد از واقعیت ارائه کند. در چنین حالتی است که استدلال حقوقی، نه فقط مجموعهای از مواد و تبصرهها، بلکه بخشی از یک «کل معنادار» در ذهن قاضی میشود.
بر همین اساس، در نظریهی «الگوی داستان» در روانشناسی قضاوت که در پژوهشهای Pennington و Hastie به عنوان Story Model مطرح شده گفته میشود که قاضی ناخواسته شواهد را در قالب یک روایت علتومعلولی سامان میدهد و سپس رأی صادر میکند. قاضی بهدنبال داستانی منسجم و عقلانی است که بتواند وقایع، ادله و قواعد حقوقی را در آن جای دهد.
در روانشناسی گشتالت گفته میشود ذهن انسان پدیدهها را بهصورت «یک کلِ منسجم» ادراک میکند، نه مجموعهای از اجزاء پراکنده. به بیان دیگر، ادراک ما زمانی شکل میگیرد که میان اجزاء رابطه برقرار شود و تصویری کلی و معنادار پدید آید. همین سازوکار در دادرسی نیز دیده میشود. قاضی و داور صرفاً با مجموعهای از اسناد، شهادتها و اظهارات جدا از هم مواجه نیستند؛ بلکه ناخواسته آنها را در قالب یک روایت کلی سامان میدهند. این همان چیزی است که در نظریهی «الگوی داستان» نیز بیان شده است: تصمیمگیرنده شواهد را در قالب یک داستان علتومعلولی میچیند و سپس رأی میدهد. از این منظر، روایتگری حقوقی تلاشی آگاهانه برای ساختنِ «کلیت معنادار پرونده» در ذهن قاضی است؛ کلیتی که اگر منسجم، قابلِ باور و همسو با چارچوب حقوقی باشد، فهم قضایی را روشنتر میکند و ابهامها را کاهش میدهد.
نتیجه
وکیل با انسان سروکار دارد و تصمیم حقوقی نیز حاصل فرایندهای ذهنی و روانی است. روانشناسی وکالت ابزاری برای فریب نیست؛ دانشی است برای ارتقای کیفیت دفاع، کاهش تنشهای حرفهای و تقویت عدالت رویهای و نیازمند پژوهش جدی، آموزش رسمی و گفتوگوی بینرشتهای است تا حرفهی وکالت از منظر انسانی نیز تقویت شود
در نوشتارهای بعدی، به برخی جنبههای عملی روانشناسی دادرسی از روایتسازی حقوقی تا سوگیریهای شناختی و مدیریت تعارض بهصورت کاربردیتر خواهم پرداخت؛ با این امید که نگاه ما به دادرسی فقط نگاه به «پرونده» نباشد، بلکه نگاه به انسانهایی باشد که در دل این پروندهها زندگی میکنند.
برای علاقهمندانی که مایلاند عمیقتر به جنبههای روانشناختی تصمیمگیری قضایی، داوری، روایتگری حقوقی و فرسودگی شغلی بپردازند، برخی منابع کلاسیک و معتبر در این حوزه عبارتاند از:
Daniel Kahneman — Thinking, Fast and Slow (2011)
کتاب سازوکارهای ذهنی تصمیمگیری و سوگیریهای شناختیChris Guthrie, Jeffrey J. Rachlinski & Andrew J. Wistrich — Inside the Judicial Mind (2001)
پژوهشی تجربی دربارهی اثرگذاری سوگیریهای ذهنی بر فرایند قضاوت قضاتR. K. Helm, Andrew J. Wistrich & Jeffrey J. Rachlinski — Are Arbitrators Human? (2016)
مطالعهای دربارهی اینکه آیا داوران نیز همچون سایر تصمیمگیرندگان در معرض خطاهای شناختی قرار دارند یا خیرFriedrich Schleiermacher — Hermeneutics
اثری کلاسیک دربارهی نقش «فهم و روانشناسی مؤلف» در فرآیند تفسیر متنChristina Maslach, Wilmar Schaufeli & Michael Leiter — Job Burnout
پژوهشی معتبر دربارهی فرسودگی شغلی در حرفههای پرتنش و مبتنی بر تعارضNancy Pennington & Reid Hastie — The Story Model
اثری مهم دربارهی نقش «روایت» در قضاوت و تصمیمگیری حقوقی
برچسبها: روانشناسی, وکلا و قضات, سوء گیری شناختی, وکیل پیمان زمانی

