نخستین فرمان وکیل
پیمان زمانی
وکیل دادگستری
واژهی «فرمان» یعنی هنجار و قاعده اما قاعدهای که محل نزاع است (1) اگر محل نزاع و بر سر آن همواره گفتوگو و اختلاف وجود نداشت، قاعده هم نمیشد. قاعده وقتی پدید میآید که کسی آن را نقض کند(2)
اگر به اسطوره نگاه کنیم، وقتی الواح به یهودیان سپرده شد ، روی آن قواعدی بود که یهودیان کاملاً با آنها موافق نبودند: اول موافقت نموده و پذیرفتند، بعد از ان سرپیچی نموده ، و سرانجام دوباره آن را پذیرفتند.
موضوعی که در این نوشتار طرح میشود، برای حرفهی وکالت همواره زنده و پایدار است؛ هرچند پاسخ نهایی ندارد، اما باید پیوسته دربارهاش اندیشید.
فرمان وکیل نیز چنین است. هر نسل از وکلا باید دوباره و از نو دربارهاش تصمیم بگیرد. و شاید به همین دلیل، این فرمان هرگز کهنه نمیشود، چون همیشه در برابر وسوسهی فراموشی ایستاده است.
پیش از ورود به اصل موضوع، پنج مسئله را مرور میکنم که از آغاز تاریخ حرفهی وکالت تا امروز با وکلا همراه بوده است؛ پرسشهایی که هیچ پاسخ قطعی و نهایی ندارند، اما هر وکیل ناچار است در طول عمر حرفه ای خود با آنها روبهرو گردد.
- مرز میان زندگی شخصی و حیثیت حرفهای: آیا وکیل بیرون از دفتر و دادگاه هم باید «مثل وکیل» رفتار کند؟ اگر در زندگی شخصی مرتکب رفتاری ناپسند شود، آیا شأن وکالتش آسیب میبیند؟
- برابری یا سلسلهمراتب: آیا همهی وکلا برابرند، یا سابقه، شهرت و جایگاه صنفی او را متمایز مینماید؟
- وکالت خدمت است یا کسبوکار؟ آیا وکیل در اصل خدمتگزار عدالت است یا ارائهدهندهی خدمات حقوقی به مشتری؟
- آیا وکالت باید نهادی مستقل باشد یا بخشی از نظام رسمی حاکمیت؟
- آیا پروندههایی که میتوانند حیثیت حرفهای را خدشهدار کنند، آرامش روانی را بر هم بزنند یا باعث طرد اجتماعی وکیل شوند، باید پذیرفته شوند یا میتوان از انجام وکالت صرفنظر نماید؟
من در خصوص پرسش شماره ۳ پیشتر نوشتاری مفصل با نگاه به متون کهن رومی نوشتهام با عنوان «سه نظریه در حرفهی وکالت». در این نوشتار، پنجمین پرسش مدنظر من است؛
یعنی نخستین فرمان وکیل که میگوید:
«وکیل باید از هر انسانی که به او پناه میآورد دفاع کند اگر همهی جهان علیه او باشد.
در ظاهر جملهای ساده است، اما در عمل یکی از عمیقترین شکافها در تاریخ وکالت را پدید آورده است.
پروندهی کلاسیک ۱۸۸۶: وکیلی به نام «بریسنیسکی» در چارچوب معاضدت قضایی برای بیبضاعتان موظف شد دادخواست کارگر راهآهنی را تنظیم کند. او امتناع نمود و به شورا ( کانون وکلا ) نوشت: با اخلاقیاتم سازگار نیست؛ این پرونده نابهحق است؛ وجدانم عذاب میکشد.
همین شد آغاز بحثی که از قرن نوزدهم تا به امروز ادامه دارد. در این خصوص دو دیدگاه و نظریه بزرگ شکل گرفت که در مقابل هم ایستادهاند،
نظریهی گزینشگر
این دیدگاه میگوید وکیل باید گزینشگر باشد؛ برخی پروندهها را اساساً نباید بگیرد، چون پذیرفتن آنها حرمت وکالت را خدشهدار میکند.
دلیل نخست نظریهی گزینشگر این است که باید حیثیت وکالت حفظ گردد. دفاع از قاتلان، متجاوزان یا تروریستها میتواند در نگاه عمومی وجههی صنف را آلوده کند.
دلیل دوم: وکیل اگر برخلاف وجدانش دفاع کند، دچار گسست درونی و فرسایش روانی میشود و این میتواند سلامت او را از میان ببرد.
مانند سربازانی که فروید در جنگ جهانی اول مطالعه کرده بود سربازانی که میان وجدان (3) و دستور گرفتار بودند ناخودآگاهشان میگفت «نکش»، اما فرمانده دستور میداد «بکش». بسیاری از آنها از درون فروپاشی روانی شدند . وکیل هم در دفاع از جرمی نفرتانگیز، گاه در همان دوگانگی و تعارض میسوزد.
نظریهی قانونمندی
در برابر دیدگاه گزینشگر، نظریهی قانونمندی قرار دارد که میگوید: وکیل باید از هر پروندهای دفاع کند مگر آنکه قانون صراحتاً آن را منع نموده باشد.
دلیل نخست: حق دفاع عمومی و همگانی است. اگر وکیل کنار بکشد، متهم بیدفاع میماند و عدالت از میان میرود.
دلیل دوم: وجدان (4) شخصی معیار پایداری نیست؛ چیزی که امروز ناپسند است، فردا ممکن است پذیرفته شود.
دلیل سوم: وکیل قاضی موکل نیست؛ داوری دربارهی حق یا باطل بودنِ شخص، وظیفهی دادگاه است.
نسخهی افراطیتر هم در نظامهای انگلوساکسونی وجود دارد وکیل باید از هر خلأ یا ابهام قانونی به سود موکل استفاده کند و واقعیت را چنان روایت کند که کمترین آسیب و ضرر متوجه موکل شود..
even if the whole world is against him
آنچه به نظر میرسد، وقتی کسی به جایگاه وکالت میرسد ، نباید از احساساتی چون دوست داشتن، نفرت یا حسادت حرکت کند؛ بلکه باید با آگاهی و درک روشن از اینکه وظیفهی اخلاقی اوست، از قانون اخلاق (5) پیروی نماید.
جرالد ویلکینسون، زیستشناس، در دههی ۱۹۸۰ رفتاری ویژه را در خفاشهای خونآشام ثبت کرد: آنها اگر در شکار ناموفق میماندند، نزد خفاشهای سیر میرفتند و تقاضای خوراک میکردند. خفاش سیر، بخشی از خون بلعیدهشده را بالا میآورد و با گرسنه شریک میشد.
قانونی نانوشته حاکم بود: «اگر امشب کمک نکنی، فردا کسی کمکت نخواهد کرد و خواهی مرد.» این اجتماعیبودن بر پایهی بقا بود: کمک کن، وگرنه نوبت مرگ توست (6)
شوپنهاور در پایان کتاب جهان همچون اراده و تصور مینویسد: انسان خردمند شادی را نه در پیروی از میل، بلکه در فاصلهگرفتن از آن مییابد. فروید آن چی را که در میدان نبرد از رنج روانی انسان می دید ، شوپنهاور در اندیشه رهایی در تسلط بر میل و عدم تبعیت از آن مشاهده نمود
در پرونده بسلان (Beslan) که یکی از تکاندهندهترین و خونبارترین گروگانگیریهای تاریخ معاصر بود، وکیلی از دفاع از متهمِ تروریسم انصراف داد و گفت چگونه ممکن است در چشمان مادران کشته شدگان نگاه کنم؟ احساس انسانیاش صادق بود، اما قانون میگوید این عذر کافی نیست. زیرا وظیفهی دفاع در برابر احساس همدردی مقدم است؛ همانطور که پزشک، بیمارش را فارغ از علاقه و عقیده سیاسی ، ظاهر ، پوشش . منش و نفرت باید درمان نماید و نمی تواند اظهار کند چون از او خوشم نیامده ، درمانش نمی کنم. و به قول کانت انسانی اخلاقی باشی، در چنین وضعی احساساتت را دخالت نمیدهی
کانت در مقاله «روشنگری چیست؟» در قسمت بلوغ و بزرگسالی می نویسد کودکی «بچه حرفشنو» است، اما چرا؟ چون میخواهد «آفرین» بگیرد، پول توجیبی دریافت کند و یا از ترس تنبیه، سر وقت به خانه بیاید. او آگاهیِ درونی ندارد که چرا باید بهموقع بیاید یا چرا نباید مزاحم دیگران باشد؛ صرفاً بهخاطر پاداش و ترس از مجازات، رفتار «معقول» دارد.
اما انسانِ «بالغ» درباره خوب و بدِ اخلاقی، دیدی روشن و آگاهانه دارد. اگر کاری انجام میدهد ، از روی ترس مجازات، یا برای کسب تحسین نیست بلکه چون این کار، بهعنوان انسان، وظیفه اوست و برای انسانیت است.
لذا تکامل یک وکیل از اندیشه کانت زمانی شکل میگیرد. حتی وقتی هیچکس حاضر نیست به او پاداشی دهد یا مجازات کند، باز کار درست را انجام میدهد.
تصور کن قاضی هستی و در دادگاه، فردی پیش روی توست که سبک زندگیاش را نمیپسندی. آیا به او کمک نخواهی کرد؟ آیا عدالت را درباره او اجرا نخواهی کرد و جانبداری میکنی؟
از نظر کانت، احساسات را نباید دخالت داد امر که متاسفانه به وضوح در بین قضات دیده میشود کمک به انسانی که نیازمند کمک است، وظیفه تو بهعنوان یک انسان است، و باید از همین مبنا به او یاری کنی.
لذا اینجا این پرسش پیش میآید: آیا وکیل هم حق دارد از موکلِ خود صرفنظر نموده و دفاع ننماید؟ در پاسخ باید یادآور شد که وکیل، مدافعِ انسان است، نه داورِ ارزشهای اخلاقی او. وظیفهی وکیل، حفظ حق دفاع است؛ همان حقی که اگر برای منفورترین متهم شکسته شود، برای هیچکس دیگر هم پایدار نمیماند.
پس «فرمانِ نخستِ وکیل» این است:
وکیل باید از هرکس که به او پناه آورده دفاع کند اگر تمامِ جهان علیه آن یک نفر باشد.
این وظیفه گاهی فراتر از دفاع از یک فرد است؛ بلکه وکیل در بسیاری موارد نه فقط از شخص، بلکه از خودِ قانون و از عدالت شکلی دفاع میکند. زیرا حق دفاع، نه فقط یک امتیاز فردی، بلکه بخشی از نظم عمومی عدالت است.
لذا این فرمان بدیهی و ابتدائی نیست؛ زیرا اگر بدیهی بود، نیاز به فرمان نداشت. این موضوع یک فرمان است چون بارها نقض میشود، و هر نسل از وکلا باید دوباره آن را بیاموزد و بپذیرد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیح بیشتر
1-منظور از فرمان در این نوشتار، قانون نوشتهشده یا مصوب نیست، بلکه اصلی اخلاقی است که از دلِ اختلاف و تجربهی تخلف پدید میآید.
2- فرمان، زاییدهی تجربهی آزمون و خطا است. لذا هیچ فرمانی در آرامش و توافق کامل به دنیا نمیآید؛ هر فرمان از دلِ سرپیچی و نیاز به بازتعریف زاده میشود
3- در اینجا «وجدان» به معنای احساس درونی فرد است، اما باید از «وجدان حرفهای» متمایز شود؛ اولی واکنشی عاطفی است، دومی درک وظیفهی اخلاقی وکالت در دفاع از حق دفاع
4- وجدان شخصی معیار پایداری نیست؛ چیزی که امروز ناپسند است، فردا ممکن است پذیرفته شود یعنی منظور این است که احساسات یا ارزشهای شخصی ثابت نیستند؛ ممکن است با تغییر زمان یا فرهنگ عوض شوند.
5- در اینجا واژهی «قانون اخلاق» به معنای قانون نوشتهشده نیست، بلکه به معنی احساس مسئولیت انسانی و حرفهای است.
6-در حرفهی وکالت هم همین قاعده برقرار است؛ اگر امروز از کسی دفاع نکنی که همه از او گریختهاند، فردا خودت در برابر بیعدالتی تنها خواهی ماند.
برچسبها: فرمان وکیل, نخستین فرمان حرفه وکالت, پیمان زمانی, وکیل دادگستری

